مصاحبۀ محمد رضا هدایتی ، مجلۀ دنیای تصویر ، شمارۀ 155 اسفند 1384

محمد رضا هدایتی (طغرل)

وقتی که از من خواسته شد که یک بیوگرافی از خودم بنویسم متوجه شدم.چیز خوبی در چنته ندارم کارهایم را بقیه بیشتر از خودم دیده اند . شاید کارهایی که قبل از بازیگر شدنم برای رسیدن به این حرفه کردم ام جالب تر باشد. نه این همه چندان چنگی به دل نمی زد بالخره از هربازیگری بپرسی می خواهد بگوید یا اتفاقی بازیگر شده یا مثل من می خواهد بگوید در دبیرستان تائر کار می کرده یا تقلید صدای شیپورچی و پدر پسر شجاع می کرده به هر حال خودکار مفت و کاغذ سفیدی که از کاغذ های پیمان قاسم خانی کش رفتم هم مفت می نویسم.

پدرم می گفت تو در 24 اردیبهشت ساعت 10 در چابهار متولد شدی یه ماهه بودی که به زاهدان منتقل شدم . او نظامی بود و پلیس . زاهدان عشق من شهری که در آن 22 سال زندگی کردم از یک ماهگی ام چیز زیادی در خاطرم نیست ولی از 2 سالگی یک خاطره دارم گم شدم تمام کوچه هایی را که طی می کردم به یاد دارم 2 تا 3 محله را طی کردم بعد پدرم را دیدم که با دوچرخه از دور می آید . لبخند مهربانش آرام ام کرد گریه ام بند آمد یک تصویر دیگر هم از آن سال ها دارم شب بود درب خانه را زدند باز کردیم چهار شتر با بار هیزم و ساربان بلوچ با کفش هایی که از لاستیک ماشین درست کرده بودند پدرم سفارش هیزم داده بود برای تنوری که مادرم در آن نان می پخت تا وقتی در زاهدان بودم مادرم هنوز نان می پخت انبار هیزم هم پشت بام گنبدی خانه بود خانۀ که هنوزهم به آن شکل باقی مانده و خانواده ام در آن زندگی می کنند.هنوز هم نقاشی که با انگشت رنگی ام روی دیوار حیاط کشیده ام باقی است.می خواستم به تقلید از از منظره ای که همسایه مان روی دیوار خانۀ اش کشیده بود صفایی به حیاط بدهم اما تنها چیزی که توانستم بکشم یه آدم کج وکوله و بی ریخت بود هنوز هم نمی توانم بهتر از آن نقاشی کنم خطمم بدتر از آن وقتی به کسی امضا ء می دهم شرمنده می شوم. یک تصویر دیگه ام از آن موقع دارم در خانه را باز کردم می خواستم به کوچه بروم یک قول 10 متری جلویم ایستاد بود تمام بدنش پوشیده از موی سیاه بود به من نگاه کرد بعد چشمانش را گرد کرد قبل از آن که بخواهد من را بخورد در را محکم به رویش بستم بعد از آن هر وقت می خواستم بچه ای را بترسانم چشمانم را شبیه آن غول می کردم این خاطره را مرور نکرده بودم تا این که غول برره را دیدم. به زابل هم زیاد می رفتم آن موقع ها زابل خیلی آباد بود. بچه های ده دورم جمع شده بودند تا برایشان صدای خر در بیاورم مشغول خوردن توت هایی که باغ پدربزرگ آورده بودم عرعر می کردم و می خندیدند بعد برای این که خنده ی بیشتری ازشان بگیرم ولوم صدا رو بردم بالا یک توت پرید ته گلوم نزدیک بود خفه شم البته موفق شده بود بیشتر از قبل از بچه ها خنده بگیرم این را می گذارم به عنوان اولین تجربه بازیگری شما هم می توانید به ریش من بخندید این خنده هم موفقیتی است برای خودش.

تئاتر را وقتی 10 ساله بودم کشف کردم وقتی تعطیلات تابستان شروع شده بود و برای اوقات فراغت به مدرسه ای که کنار قبرستان می رفتم آنجا کلاس های مختلفی ترتیب داده بودند اردو هم می رفتیم کلاس تئاتر هم بود روزی یکی ازبازیگران نیامد من جایگزین شدم و پرواز کردم سال بعد با همان گروه به مهاباد رفتیم دومین جشنواره کودک بود . آنجا یک دیپلم افتخار برای بازی گرفتم شغل آینده ام را همان جا انتخاب کردم آن دیپلم افتخار را هنوز دارم آن موقع مثل احمق ها یک عکس 4*6 از خودم روی آن چسباندم. آن سال ها فقط ماهنامه فیلم به زاهدان می آمد اسم هرکه را در آن می دیدم برایم بزرگ بود در یک شماره دیدم رضا میرلوحی فوت کرده .خودم را در فضای قبرستان دیدم و برایش واقعاً اشک ریختم در خیالم به جمشید مشایخی هم تسلیت گفتم به هر حال از فضا دور بودم برای خودم خیال بافی می کردم در شماره ای دیگر زندگی طغرل افشار اولین منعقد سینما را خواندم در دریا غرق شده بود برایش گریه نکردم اما همین که اولین منتقد بوده برایم خیلی بزرگ بود بعد از خواندن ماهنامه عکس هایش را می بریدم و در دفتری جدا می چسبانم این دفتر شاید هنوز در پستوی خانۀ قدیمی مان موجود باشد .سال 70 با مرکز نمایشی زاهدان آشنا شدم 4 سالی که آنجا رفت و آمد داشتم با سید جواد موسی نویسنده و فیلمساز و رضا خدا بیگی کارگردان تئاتر یک تیم 3 نفره خوب داشتیم با کارهای کم پرسوناژی که هیچ کدام در زاهدان اجازه اجرا نداشت و در جشنواره های تهران شرکت می دادیم. در جشنواره ی فجر از 72 تا 74 کار می آوردیم.

خرداد 74 به تهران آمدم دوستم اردشیر رستمی (بازیگر سریال شهریار )برایم در انتشارات مرغ آمین کار پیدا کرد . دو سال و نیم آنجا بودم با دنیایی کتاب و آدم های جالبی که آنجا می آمدند . یک بار علیرضا خمسه آمد برای اولین بار و آخرین بار به خودم جرات دادم از دست اندر کاری تقاضای هم کاری کنم گفت برو دانشگاه ، از او به خاطر درخواستم کلی معذرت خواهی کردم. یک سال و اندی هم بعد از انتشارات بی کار و علاف بودم یک تئاتر هم با اکبر زنجانپور کار کردم به نام گوریل پشمالو اثر یوجین اونیل سال 77 سال سختی بود تامین مایحتاج اولیه زندگی شده بود برایم شاخ غول بک تله تئاتر هم با داریوش مودبیان کار کردم به نام نیرنگ بازی های اسکاپن که با آقای نصیریان و سید مهرداد ضیایی همبازی بودم. پیشنهاد کار طنز تلویزیونی هم از طرف دوستان تئاتری به من می شد اما سری پر باد داشتم برای سینما از زاهدان آمده بودم اما کم کم متوجه می شدم که در خیالات واهی زندگی می کردم به صاحب خانه مربوط نیست که من عاشق سینما هستم .سروش صحت عزیز برای برنامه 77 آقای مدیری از من خواسته بود همکاری کنم که سر پر باد نگذاشت این بار یعنی سال 78 خودم از سروش خواستم که من را با مهران آشنا کند و او این کارو کرد من شدم بازیگر طنز دنیای تازه ای به رویم باز شد مهران سخاوتمندانه به من میدان می داد و در کار های بعدی اش هم من را بی نصیب نکرد همیشه خودم رو نسبت به اون مدیون می دانم نقش هایم را برای مهران با اعتقاد به این ژانر بازی می کنم ولی دلم لک زده بود برای کار غیر کمدی در این مورد یک نفر خیلی به من لطف کرد و او کسی نیست جز مسعود جعفری جوزانی استاد سینما که به من اعتماد کرد و در سریال در چشم باد به من یک نقش متفاوت با دیگر کارهایم داد. این سریال به طریقه ی 35 میلیمتری فیلمبرداری می شود و هنوز در مرحله ی فیلمبرداری است راست اش را بخواهید بوق دوربین 35 مرا به دنیای دیگری می برد.

و اما برره : این روستا را خیلی دوست دارم مردم اش طبق معیارهای خودشان زندگی می کنند و به نظر من اخلاقیات نسبی است همه مثل آدم دارند زندگی خودشان را می کنند . ناگهان سروکله ی قوانین دولت ها پیدا می شود . کشورها به وجود می آیند مرز ها درست می شوند . جنگ ها شکل می گیرد و هزار جور مسئله ی دیگر آدم ها را از زندگی کردن دور می کند این برره ای ها هم دارند زندگی خودشان را می کنند سر و کله ی طغرل پیدا می شه و زندگی شان را مختل می کند مشکلی اگر داشتند قبلاً خودشان حل می کردند حالا ژاندرمری باید این کارارو بکنه کاری اگر می خواستند انجام می دادند و حالا ژاندارمری باید مجوزش را صادر کنه در واقه آزادی شان را دچار اختلال می کرد طبعا برره ای ها هم عکس العمل نشان می دهند. مثلاً یاغی تر می شوند یا پنهانی خیلی کار هارا انجام می دهند .

خشونت طغرل : شاید خشونت طغرل بر می گردد به خودم همیشه آدم آرامی بوده ام جسارت ابراز عقایدم را خیلی نداشتم اگر دعوا بوده کتک خور قضیه من بودم اما بازیگری دنیای رسیدن به آرزو ها ست هیچ یک از برره ای ها جرات نمی کند به طغرل بگوید بالای چشمات ابروست دلم نمی خواست اینقدر صادق باشم دنیای تصویر است دیگر، خودمانی ها می خوانندش .

کارهای دیگری که کردم سال 80 یک فیلم کوتاه ساختم به نام برخورد کوتاه که دوستم سید جواد موسوی فیلمنامه اش را برایم نوشته بود. سال 83 دو کنسرت دادم در شیراز و دیگری در اراک مهراب قاسم خانی الان آمد کنارم و گفت چقدر می نویسی لابد می خواهی بنویسی هامون را من ساختم راست می گفت متلک تا ثیر گذاری بود به همین خاطر دیگه روده درازی نمی کنم با تشکر از مهراب قاسم خانی .